+
امیر آسمانی

امیر آسمانی

تهران
امیر آسمانی
غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل
که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را
به حسن خلق توان کرد صید اهل نظر
به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را...
1 نفر این مطلب را پسندید
آوا کرمی به به :)
27 آبان 1396 - 08:24
ای زبر دست زیر دست آزار
گرم تا کی بماند این بازار؟
به چه کار آیدت جهانداری؟
مردنت به که مردم آزاری..
1 نفر این مطلب را پسندید
به او گفتند: شاعر را بیازار؟
که شاعر در جهان ناکام باید
چو بیند نغمه سازی رنج بسیار
سخن بسیار نیکو می سراید
به آو آزار دادن یاد دادند
بنای عمر من بر باد دادند
***
از آن پس ماه نامهربان شد
ز خاطر برد رسم آشنایی
غم من دید و با من سرگردان شد
مرا بگذاشت با رنج جدایی
که چون باشد به صد اندوه دمساز
به شهرت می رسد این نغمه پرداز
***
مرا در رنج برده سخت جان دید
جفا را لاجرم از حد فزون کرد
فغان شاعر آزرده نشنید
دل تنگ مرا دریای خون کرد
چنان از بی وفایی آتش افروخت
که سر تا پای مرغ نغمه خوان سوخت
***
نگفتندش که: درد و رنج بسیار
دمار از روزگار دل برآرد
دل شاعر ندارد تاب آزار
که گاه از شوق هم جان می سپارد
بدین سان خاطر ما را شکستند
زبان نغمه ساز عشق بستند

(فریدون مشیری)
3 نفر این مطلب را پسندیدند
آوا کرمی اینجارو ببییییییییییییییین امییییییییییره ها:)))متن قشنگی بود
16 آذر 1395 - 16:07
آورد باضطرارم اول بوجود

جز حیرتم از حیات چیزی نفزود

رفتیم باکراه و ندانیم چه بود

زین آمدن و بودن و رفتن مقصود..
آوا کرمی، سید رستم گز ری، مسافر کوچولو و 3 نفر دیگر این مطلب را پسندیدند
زندگی نیست بجز عشق ............
بجز حرف محبت به کسی ............
ورنه هر خار و خسی ...........
زندگی کرده بسی ...
آوا کرمی، مسافر کوچولو، حسن چینی و 1 نفر دیگر این مطلب را پسندیدند

نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست

نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد

گهی در خاطرم می جوشد این وهم
ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است
سیه داروی زهرآگین اندوه

فغانی گرم وخون آلود و پردرد
فرو می پیچیدم در سینه تنگ
چو فریاد یکی دیوانه گنگ
که می کوبد سر شوریده بر سنگ

سرشکی تلخ و شور از چشمه دل
نهان در سینه می جوشد شب و روز
چنان مار گرفتاری که ریزد
شرنگ خشمش از نیش جگر سوز

پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه

درون سینه ام دردی ست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی ‌افتاده دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم


هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)
3 نفر این مطلب را پسندیدند
مهشيد عااااااااااااااااالی
22 فروردین 1395 - 09:39
مهشيد افرین ب فعالیت
22 فروردین 1395 - 09:39
مهشيد باریک
22 فروردین 1395 - 09:39
حمزه عليزاده آفرین
22 فروردین 1395 - 21:31
حسن چینی نفس رسید به پایان و در قلمرو خاک ** نیافتیم فضای نفس کشیدن دل ** علاج کودک بدخو ز دایه می‌آید ** کجاست عشق، که در مانده‌ام به چارهٔ دل ** نمی‌روم قدمی راه بی اشارهٔ دل ** که خضر راه نجات است استخارهٔ دل ** گلی که آفت پژمردگی نمی‌بیند ** همان گل است که چینند از نظاره گل
25 فروردین 1395 - 16:54

تو را سریست که با ما فرو نمی‌آید مرا دلی که صبوری از او نمی‌آید
کدام دیده به روی تو باز شد همه عمر که آب دیده به رویش فرو نمی‌آید
جز این قدر نتوان گفت بر جمال تو عیب که مهربانی از آن طبع و خو نمی‌آید
چه جور کز خم چوگان زلف مشکینت بر اوفتاده مسکین چو گو نمی‌آید
اگر هزار گزند آید از تو بر دل ریش بد از منست که گویم نکو نمی‌آید
گر از حدیث تو کوته کنم زبان امید که هیچ حاصل از این گفت و گو نمی‌آید
گمان برند که در عودسوز سینه من بمرد آتش معنی که بو نمی‌آید
چه عاشقست که فریاد دردناکش نیست چه مجلسست کز او های و هو نمی‌آید
بشیر بود مگر شور عشق سعدی را که پیر گشت و تغیر در او نمی‌آید..
آوا کرمی، مهشيد ، غریبه رهگذر و 2 نفر دیگر این مطلب را پسندیدند
مهشيد بسار زیبا
22 فروردین 1395 - 09:39
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام
سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش
اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

سال نو بر تمامی دوستان مبارک باد
مسافر کوچولو، مهشيد ، حمزه عليزاده و 1 نفر دیگر این مطلب را پسندیدند
مهشيد ممنون
11 فروردین 1395 - 13:19
مهشيد سال نو شما هم مبارکککککک
11 فروردین 1395 - 13:19
مسافر کوچولو سلام رفیق بی کلک سال نو شما هم مبارکببخشید مسافرت بودم زودتر از این نتونستم تبریک بگم
14 فروردین 1395 - 21:36
یک روزی،
یک جایی،
شاید به جایی برسی
که دستت از همه جا کوتاه باشد...


همان لحظه،
همان جا،
همه چیز را دو دستی بسپار
به دست های گرم خدا....


از خدا بخواه
همه چیز را همان طور که
به صلاحت هست
کنار هم بچیند،
نه آن طور که خودت دوست داری...


همان لحظه،
خدا همه چیز را
درست از جایی که
انتظارش را نداری
کنار هم میچیند....

طوری که جز لبخند،
کاری از دستت بر نمی آید...
مهشيد ، مسافر کوچولو، آوا کرمی و 2 نفر دیگر این مطلب را پسندیدند
حمزه عليزاده عالی
10 اسفند 1394 - 14:26
آوا کرمی دقیقن همینطوره..بسیار زیبا
10 اسفند 1394 - 22:54
مسافر کوچولو خدا همه چیز را درست از جایی که انتظارش را نداری کنار هم میچیند....
11 اسفند 1394 - 09:17
مسافر کوچولو همون داستان به مو میرسه ولی پاره نمیشه دیگه
11 اسفند 1394 - 09:17
مسافر کوچولو خدایش اول صبحی بهم چسبید
11 اسفند 1394 - 09:26
غزلی از حافظ
آوا کرمی، غریبه رهگذر، مسافر کوچولو و 2 نفر دیگر این مطلب را پسندیدند
مهشيد خوشم میاد هنوز هم تو فاز شعر هستین..ما رو هم مثل شعر ها ترک نکنین لطفننننن
2 اسفند 1394 - 18:09
مهشيد ممنون...ممنون
2 اسفند 1394 - 18:09
مسافر کوچولو هر سر موی مرا با تو هزاران کار است ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست
3 اسفند 1394 - 09:42
آوا کرمی مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد عالم از ناله عشاق مبادا خالی که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد پیر دردی کش ما گر چه ندارد زر و زور خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد محترم دار دلم کاین مگس قندپرست تا هواخواه تو شد فر همایی دارد از عدالت نبود دور گرش پرسد حال پادشاهی که به همسایه گدایی دارد اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد نغز گفت آن بت ترسابچه باده پرست شادی روی کسی خور که صفایی دارد خسروا حافظ درگاه نشین فاتحه خواند و از زبان تو تمنای دعایی دارد..شعر زیبایی بود ممنون
3 اسفند 1394 - 23:28
حمزه عليزاده ما کجاییم ، کاین دل غمزده ،باز پرسید زگیسوی شکن در شکنش.... گل مهیاسیت ولی .... عیش بی یار ... فکر معقول بفرما... گل بی خار
4 اسفند 1394 - 09:38